العلامة المجلسي
427
حياة القلوب ( فارسي )
بسوى ايشان ملكي چند را كه بيرون كنند هر كه در شهر ايشان است از مؤمنان ، پس نيافتند در آن شهر بغير از يك خانهاى از مسلمانان پس آنها را بيرون كردند وبه لوط عليه السّلام گفتند : امشب أهل خود را از شهر بيرون بر بغير از زنت . چون نصف شب گذشت لوط با دخترانش روانه شد وزنش برگشت ودويد بسوى قوم خود كه ايشان را خبر كند كه لوط بيرون رفت ، چون صبح طالع شد ندا رسيد از عرش الهى بسوى من كه : اى جبرئيل ! قول خدا لازم وامر أو متحتّم شده است در عذاب قوم لوط ، پس پائين رو بسوى شهر ايشان وآنچه احاطه كرده است به آن وبكن همه را از طبقهء هفتم زمين وبالا بياور بسوى آسمان ونگهدار تا برسد به تو امر خداوند جبار در برگردانيدن آن ، وآيت هويدا باقي بگذار خانهء لوط را كه عبرتي باشد براي هر كه از آن راه عبور كند . پس پائين رفتم بسوى آن گروه ستمكار وبال راست خود را بر طرف شرقي آن شهر زدم وبال چپ را بر طرف غربى آن زدم وكندم يا محمد از زير هفتم طبقهء زمين بغير از منزل آل لوط كه آن را علامتي گذاشتم براي راهگذاران ، وبالا بردم آنها را در ميان بال خود تا بازداشتم آنها را در جائى كه أهل آسمان صداى خروسها وسگهاى ايشان را مىشنيدند . پس چون آفتاب طالع شد از پيش عرش ندا به من رسيد : اى جبرئيل ! برگردان شهر را بر اين قوم ، پس برگردانيدم بر ايشان تا اينكه پائينش به بالا آمد وباريد خدا بر ايشان سنگها از سجّيل كه همه صاحب علامت بودند يا منقّط بودند . واين عذاب از ستمكاران امّت تو اى محمد كه مثل عمل ايشان كنند ، بعيد نيست . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلم فرمود : اى جبرئيل ! شهر ايشان در كجا بود ؟ جبرئيل عرض كرد : آنجا كه امروز « بحيرهء طبريه » است در نواحي شام . حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلم پرسيد : چون شهر را بر ايشان برگرداندى به كجا افتاد آن شهر وأهل آن ؟